حال بهم زنِ که بری بشینی سر کلاس و زل بزنی به صورت آدمی که داره در مورد توالی مثبت ژنراتورهای سنکرون حرف میزنه و تو فکرت هر جایی باشه به جز چیزی که اون داره در موردش زر میزنه، پیش خودت میگی که تو اصلن اینجا چکار میکنی؟ با خودت میگی هی پسر!!!! پاشو بزن بیرون از این کلاس لعنتی؛ جای تو اینجا نیست. اون بیرون موقعیتهایی هست که تو رو صدا میکنه؛ مسیر زندگی تو باید از اونها رد بشه، این راهی که داری میری اشتباهه!!! اما کو جرئتش؟ مثل تمام این سالها میچسبی به صندلیت، و خودت رو بیشتر بهش فشار میدی.
پس کی حضور و غیاب میکنه؟
