Archive for سپتامبر, 2008

امروز بيست و پنج ساله شدم.

سپتامبر 3, 2008

براي تولدم

در اين روز مادرم مرا به دنيا آورد .

بيست و چند سال  پيش در چنين روزي ..

سكوت.. مرا در دستان وسيع زندگي ..

كه از تنازع و تضاد سر شار است..جاي داد .

اينك ..بيست و چند بار است كه دور خورشيد گرديده‌ام.

و چندبار ماه گرد من گرديده است..نمي دانم!

اما مي‌دانم..كه من هنوز اسرار نور را نياموخته‌ام..

و نيز..رازهاي تاريكي را درك نكرده ام.

بيست و چند سال پيش..

زمان مرا در كتاب اين زندگي عجيب و ترسناك نوشت.

و اينك واژه‌اي هستم كه به هيچ چيز دلالت نمي‌كند

اما گاهي.. بسياري چيزها را در بر مي‌گيرد.

در اين روز از هر سال..

چه فكرها و خاطراتي كه به روح من هجوم نمي‌آورد!….

در اين روز..ذره‌هاي زندگي گذشته..

چون آيينه‌هايي كدر.. در برابرم نمودار شد.

مدتي در آينه‌ها نگاه كرده..جز تصاوير رنگ پريده و مرده سان سال ها

و جز چين و چروك چهره ي سالخورده ي اميدهاي بر باد رفته

و روياهاي عميق و طولاني چيزي نديدم.

و چون بار ديگر نگاه كردم..فقط چهره ي آرام و خموش خودرا ديدم

به آن خيره شدم و جز غم در آن نديدم.

از او سوال كردم اما دانستم كه لال است

اگر غم سخن مي گفت كلماتش از خوشي شيرين تر بود.

بيست و چند سال است كه بسياري  كسان را دوست داشته ام..

و اغلب آن هايي را دوست  مي داشتم كه مورد نفرت بودند.

آن چه در كودكي دوست مي داشتم..اكنون هم دوست مي دارم..

و آنچه اكنون دوست مي دارم..تا پايان زندگي دوست خواهم داشت:

زيرا عشق..  تمام ثروتي است كه دارم و هيچ كس نمي تواند آن را از من بگيرد.

بارها مي شد كه مرگ را دوست مي داشتم..

و اورا با نام هايي شيرين صدا مي كرده آشكار و نهان..

با عباراتي عاشقانه از آن ياد مي كردم.

اكنون ..گرچه اورا فراموش نكرده پيمانش را نشكسته ام..

ولي آموخته ام كه زندگي را نيز دوست بدارم.

كه مرگ و زندگي هردو در زيبايي و لذت برايم يكسان..

و در شكوفايي اشتياق و آمال من ..شريك

و در برخورداري از عشق و مهرباني ام سهيم اند…

آزادي را بيش از هر چيز دوست داشته ام..

كه آن را چون دختري يافتم از نياز و انزوا تلف شده…

شادي را دوست داشته ام..

آموخته ام كه سحر گاه به پا خواسته مثل همه..در جستجوي آن باشم.

اما هر گز آن را در جايي نيافتم..

رد پا يا نشاني از آن روي ماسه هاي نزديك خانه اي نديدم

و صدايش را نيز از پنجره ي معبدي نشنيدم.

تنها..به جستجوي آن بر خاستم

و نجواي روحم را شنيدم كه:

«شادي دختريست كه در نهانگاه دل زاده و پرورده شده

و هر گز از حصار آن برون نخواهد شد.»

اما چون دريچه ي قلبم را گشودم تا شادي را بيابم..

جز آينه..رختخواب و جامه اش..چيزي نديدم.

هميشه بشريت را دوست داشته ام. آري…بسيار دوست داشته ام!..

بدين ترتيب بيست و چند سال گذشته است..

و روز و شب هايم اين چنين مي گذرند تا زندگي ام به پايان رسد

– همچون برگ هاي درختاني كه با وزش باد پاييز پراكنده مي شوند –

و امروز..مانند كوهنورد خسته اي در نيمه راه قله..

درنگ كرده..آن ها را به ياد آوردم

به پشت سر..و به اطراف نگاه مي افكنم..

اما هيچ گنجي در جايي نمي بينم كه بتوانم ادعا كرده و بگويم:

اين از آن من است.

هيچ محصولي در فصول سال هاي عمر.. نيافتم.

جز صفحات سپيد و صافي كه با مركب سياه نشانه گذاري

و كرباس هاي تكه تكه اي كه از خطوط و رنگ هاي عجيب  ناجور پوشيده شده است.

و در اين ميان..عشق و آزادي را..

كه به آن ها فكر كرده در رويايشان بودم..

كفن كرده به خاك سپردم..

چون كشاورزي كه براي كاشت بذرهايش در كرت هاي مزرعه به راه مي افتد.

و شب هنگام..با انتظار و اميد رويش آن ها به خانه باز مي گردد.

اما من..گرچه دانه هاي قلبم را به خوبي كاشته ام..

نه اميدي دارم و نه انتظاري.

ايستاده ..و از پنجره ي كوچكم..به زندگي خيره شده ام…..

چهره ي انسان را مي بينم و فريادش را كه به آسمان بلند شده مي شنوم….

ايستاده.. و به كودكاني كه با خنده و فرياد شادي به سو ي هم كلوخ مي اندازند نگاه ميكنم…..

به آن سوي صحراها خيره شده..اقيانوس را ميبينم..

و شگفتي هاي ژرفايش و اسرار نهفته و گنج هاي پنهانش را….

زندگي..باتمام اسرار آشكار و نهانش..برايم همچون ناله هاي كودكي

كه در خلوت اعماق و بلندي هاي ابدي مي لرزند معنا مي شود.

اكنون اين ذره..كه خود آن را «من» مي نامم..فرياد و غوغا مي كند..

بال هايش را به سوي آسمان پهناور بلند كرده..

دست هايش را به چهار گوشه ي جهان دراز مي كند..

در نقطه اي از زمان كه به او زندگي بخشيده بي حركت مي ماند..

و آن گاه از پاكترين پاكي ها..جايي كه اين جرقه ي زنده در انتظار است..

با صدايي بلند فرياد مي زند:

«درود بر تو اي زندگي!

درود بر تو اي بيداري!

درود بر تو اي پيروزي!

درود بر تو اي شب!

درود بر تو اي فصل ها!

درود بر تو اي سال ها!

درود بر تو اي زمان!

درود بر تو اي روح!

درود بر تو اي قلب.. كه بر درود..آفرين گفتي…

در حالي كه خود ..غرق اشك بودي  !

درود بر شما اي لبها…كه درود را ادا كرديد..

در حالي كه كه طعم تلخ بدرود را مي چشيديد !»

………………………………………….جبران خليل جبران…..

پي‌نوشت: دوستي اين شعر رو برام فرستاد و گفت كه جبران خليل جبران اين شعر رو براي بيست و پنج سالگيش نوشته. ازش ممنونم كه به يادم بود.