Archive for اکتبر, 2008

کافه لعنتی پیانو

اکتبر 26, 2008

الان دقیقن هجده روزه که کتاب کافه پیانو رو شروع کردم و هنوز هم که هنوزه نتونستم تمومش بکنم؛ اگه چند سال پیش بود حتمن از این‌ که نتونستم یه کتاب 266 صفحه‌یی رو توی چند ساعت تمومش بکنم تعجب می‌کردم. اما خب این روزها این اتفاق در برابر اتفاق‌های عجیب و غریبی که برام می‌افته چیزی نیست.
راضی نیستم اما شکایتی ندارم؛ تو هم نداشته باش.

Advertisements

دنیای بدون اینترنت من

اکتبر 25, 2008

هر چقدر فکر می‌کنم اصلن یادم نمیاد که دنیای من وقتی اینترنت و وبلاگ و مسنجر و شبکه‌های اجتماعی نبود؛ چطوری بود؟ روزهای خودم رو چطوری می‌گذروندم؟ تو یادت میاد؟

دوران خوش بچگی

اکتبر 24, 2008

یادتونه وقتی بچه بودیم تا چند ماه از تولدمون می‌گذشت وقتی یکی ازمون می‌پرسید که چند سالته؛ مثلن با صدای بلند می‌گفتیم هشت سال و نیمه‌مونه و چقدر اون نیم سال بهمون احساس بزرگ بودن می‌داد؛ حالا دنیامون برعکس شده وقتی یکی ازمون می‌پرسه که چند سالته میگیم تازه بیست و پنج سال رو تموم کردم یا اینکه اول بیست و شش سالگیمه؛ حالا هر چند ماه که از تولدمون گذشته باشه.
آدم بزرگ شدن راستی راستی که خیلی عجیبه!

تله خرگوش

اکتبر 24, 2008

زلف را حلقه مکن تا نکنی در بندم

یاد بچه‌گی‌هام افتادم که با گره‌های مخصوص تله‌های خرگوش می‌ساختم و توی باغچه خونه کار میزاشتم به امید این‌که گنجشککی اشی‌مشی شکار بکنم.
حالا خودم شدم گنجشکک اشی‌مشی؛ پاهام بدجور توی تله‌های خرگوش گیر می‌کنه.
شکایتی هم ندارم

مقصر همیشگی

اکتبر 24, 2008

هیچ‌وقت برای بلاهایی که سرم اومده دنبال مقصر نگشته‌ام؛ همیشه دم‌دست‌ترین و نزدیک‌ترین آدمی که پیش‌ام بوده رو مقصر کردم و تمام عقده‌هام رو سرش خالی کردم؛ یعنی خودم.
من مقصر به دنیا اومدم؛ مقصر زندگی کردم؛ و مقصر مُردم.
شکایتی ندارم.

کار سهل و آسان

اکتبر 24, 2008

نوشتن وبلاگ مثل آب خوردنه؛ و من هر وقت دلم بخواد می‌تونم این کارو بکنم.

پ.ن: اسمایلی امیدواری الکی دادن به خود