Archive for نوامبر, 2008

همینجوری‌های من

نوامبر 10, 2008

مادرم اصرار می‌کنه که من موهام رو مرتب و صورتم رو اصلاح بکنم، اون با احساس زنانه خودش فکر می‌کنه که با این قیافه هیچ‌کس از من خوشش نمیاد، اما نمی‌دونم چرا توی همه این بیست و پنج سال نفهمیده که این پسره به مقدار زیادی نالایقش به هیچ جاش هم نیست که مردم در مورد چی فکر می‌کنن و در موردش چه نظری دارن.
امشب دلم می‌خواست یه چیزهای دیگه‌یی بنویسم اما باز هم همون بلایی سرم اومد که تمام دو سال گذشته ول کنم نبوده، نتونستن

Advertisements

توالی مثبت ژنراتورهای سنکرون

نوامبر 3, 2008

حال بهم زنِ که بری بشینی سر کلاس و زل بزنی به صورت آدمی که داره در مورد توالی مثبت ژنراتورهای سنکرون حرف می‌زنه و تو فکرت هر جایی باشه به جز چیزی که اون داره در موردش زر می‌زنه، پیش خودت میگی که تو اصلن اینجا چکار می‌کنی؟ با خودت میگی هی پسر!!!! پاشو بزن بیرون از این کلاس لعنتی؛ جای تو اینجا نیست. اون بیرون موقعیت‌هایی هست که تو رو صدا می‌کنه؛ مسیر زندگی تو باید از اون‌ها رد بشه، این راهی که داری میری اشتباهه!!! اما کو جرئتش؟ مثل تمام این سال‌ها می‌چسبی به صندلیت، و خودت رو بیشتر بهش فشار میدی.

پس کی حضور و غیاب می‌کنه؟