Archive for ژانویه, 2011

بختک و تجربه‌یی نزدیک به مرگ

ژانویه 28, 2011

نمی‌دونم شماهایی که اینو می‌خونید تا به حال تجربه بختک رو داشتین یا نه. اما خب من سال‌هاست که گرفتارشم و تا حالا هیچ تلاشی هم برای درمانش نکردم.
دیشب یکی از اون صدها شبی بود که چندین و چند بار گرفتار بختک شدم. اما چیزی که دیشب رو متمایز می‌کرد گرفتار شدنم به طولانی‌ترین و سنگین‌ترین بختکی بود که توی این چند سال تجربه کردم.
تمام پروسه‌ش رو یادمه. داشتم خواب می‌دیدم که از دور میدان شهر دارم به سمت خونه پیاده میام که یهو همه جا تاریک شد و من ( بهتره بگم اون چیزی که اسمش رو روحم میزارم‌ ) با سرعتی شدید به سمت بالا کشیده شد. مغزم هشیار بود اما نمی‌تونستم هیچ حرکتی رو انجام بدم. این‌قدر این حالت شدید بود که برای چند ثانیه فکر کردم مردم و همه چی داره تمام می‌شه. اما عجیب اینه که هیچ نوع ترسی نداشتم، برعکس یک‌جور حس تسلیم نسبت به اتفاقی که داشت می‌افتاد داشتم و از بیش اتفاقی ( مرگم ) رو قبول کردم. بعد از این‌که بعد از حدود بیست ثانیه بختک ولم کرد و تونستم چشم‌هام رو باز بکنم حس عجیبی داشتم. نمی‌تونم اون حالتم رو توصیف بکنم. تنها چیزی که برام جالبه اینه که فهمیدم اگه آدم با مرگ روبرو بشه احتمالن خیلی زود تسلیم اون می‌شه و این مرحله از زندگیش رو به راحتی قبول می‌کنه، شاید چاره‌یی دیگه‌یی هم نداشته باشه. این تجربه رو حتی وقتی که یک‌بار چندین سال پیش خواستم یه تجربه‌ی نزدیک به مرگ رو هم تجربه بکنم کسب نکرده بودم.

تقسیم عادلانه

ژانویه 21, 2011

من همسن و سال پسر تو هستم
تو همسن و سال پدر من هستی
پسر تو درس می‌خواند و کار نمی‌کند
من کار می‌کنم و درس نمی‌خوانم
پدر من نه کار دارد، نه خانه
تو هم کاری داری هم خانه، هم کارخانه
من در کارخانه تو کار می‌کنم
و در این‌جا همه چیز عادلانه تقسیم شده است
سود آن برای تو، دود آن برای من
من کار می‌کنم، تو احتکار می‌کنی
من بار می‌کنم، تو انبار می‌کنی
من رنج می‌برم، تو گنج می‌بری
من در کارخانه تو کار می‌کنم
و در این‌جا هیچ فرقی بین من و تو نیست
وقتی که من کار می‌کنم، تو خسته می‌شوی
وقتی که من خسته می‌شوم، تو برای استراحت به شمال می‌روی
وقتی که من بیمار می‌شوم، تو برای معالجه به خارج می‌روی
من در کارخانه تو کار می‌کنم
و در اینجا همه کارها به نوبت است
یک روز من کار می‌کنم، و تو کار نمی‌کنی
روز دیگر تو کار نمی‌کنی، من کار می‌کنم
من در کارخانه تو کار می‌کنم
کارخانه تو بزرگ است
اما کارخانه تو هر قدر هم بزرگ باشد
از کارخانه خدا که بزرگ‌تر نیست
کارخانه خدا از کارخانه تو و از همه کارخانه‌ها بزرگ‌تر است
در کارخانه خدا همه کارها به نوبت است
در کارخانه خدا همه چیز عادلانه تقسیم می‌شود
در کارخانه خدا، همه کار می‌کنند
در کارخانه خدا، حتی خدا هم کار می‌کند

قیصر امین پور