چگونه و چرا وبلاگ می‌نویسم؟

ژانویه 5, 2009

امروز یکی می‌گفت ما انواع مختلفی از نشریات رو دارم اعم از روزنامه و هفته نامه و ماهنامه و فصل‌نامه و سالنامه و البته یک مدل دیگه نشریه که اسمش هست راست‌نامه، گفتم راست‌نامه چیه؟ گفت یه مدل نشریه‌ست که طرف هر وقت راست کرد میاد چاپ می‌کنه. مثل نشریات دانشجویی.
عجیب یاد اینجا افتادم .. ربطش؟؟ .. عجبا من باید همه چی رو براتون توضیح بدم؟

پی‌نوشت: عنوان مطلب رو زیاد جدی نگیر .. محض مزاح نوشتم.


دلیل وبلاگ‌نویسی‌هام رو کشف کردم

دسامبر 30, 2008

nothing-to-say1

فکر می‌کنم که دلیل وبلاگنویسی‌هام که اینقدر دنبالشون میگشتم رو پیدا کردم، من دقیقا برای این وبلاگ می‌نویسم که احساس می‌کنم دیگه حرفی برای گفتن ندارم و سعی می‌کنم با به روز کردن اینجا این رو نشون بدم. با تشکر از آقای اولدفشن برای این پستشون که الهام بخش بود برام.

پی‌نوشت: همچنان ای بابا!!!!


احتمالن باز هم دلم تنگ شده است

دسامبر 30, 2008

هر وقت که دلم تنگ میشه با خودم میگم که بیام اینجا دو خط بنویسم، نه که من وبلاگنویسی رو از خیلی وقت پیش شروع کردم و نمیدونم اینجا خونه چندم من محسوب میشه، تنها نوع وبلاگنویسی رو همینی می‌دونم که اینجا انجام میدم . وگرنه که این چند ماهه هر روز توی توییتر مشغول میکروبلاگینگ بودم اینجا .
میکروبلاگینگ!!! عجب اسم دهن پرکن قشنگی.

و اما علت دلتنگی امشبم .. بماند .. می‌ترسم فردا صبح بابت حرف زدن در موردش پشیمان بشم و عذاب وجدان بگیرم.

ای بابا!!!!


کاش یک گوسفند بودم

دسامبر 27, 2008

بعضی وقت‌ها با خود آرزو می‌کنم که کاش یک گوسفند بودم اونوقت شاید کسی پیدا میشد که لااقل قربان صدقه کله پاچه‌ام بره . اما حیف ..

پی‌نوشت: از سر بیکاری این پست رو نوشتم .. کاملن هم مشخصه که این شبیه یک پست وبلاگ نیست و خیلی راحت می تونستم این خط رو توی فرندفید بنویسم .. اما دلم میخواست اینجا هم تکونی بخوره شاید که مجبورم کنه بیشتر بهش سر بزنم. 

امیدوارم


همینجوری‌های من

نوامبر 10, 2008

مادرم اصرار می‌کنه که من موهام رو مرتب و صورتم رو اصلاح بکنم، اون با احساس زنانه خودش فکر می‌کنه که با این قیافه هیچ‌کس از من خوشش نمیاد، اما نمی‌دونم چرا توی همه این بیست و پنج سال نفهمیده که این پسره به مقدار زیادی نالایقش به هیچ جاش هم نیست که مردم در مورد چی فکر می‌کنن و در موردش چه نظری دارن.
امشب دلم می‌خواست یه چیزهای دیگه‌یی بنویسم اما باز هم همون بلایی سرم اومد که تمام دو سال گذشته ول کنم نبوده، نتونستن


توالی مثبت ژنراتورهای سنکرون

نوامبر 3, 2008

حال بهم زنِ که بری بشینی سر کلاس و زل بزنی به صورت آدمی که داره در مورد توالی مثبت ژنراتورهای سنکرون حرف می‌زنه و تو فکرت هر جایی باشه به جز چیزی که اون داره در موردش زر می‌زنه، پیش خودت میگی که تو اصلن اینجا چکار می‌کنی؟ با خودت میگی هی پسر!!!! پاشو بزن بیرون از این کلاس لعنتی؛ جای تو اینجا نیست. اون بیرون موقعیت‌هایی هست که تو رو صدا می‌کنه؛ مسیر زندگی تو باید از اون‌ها رد بشه، این راهی که داری میری اشتباهه!!! اما کو جرئتش؟ مثل تمام این سال‌ها می‌چسبی به صندلیت، و خودت رو بیشتر بهش فشار میدی.

پس کی حضور و غیاب می‌کنه؟


کافه لعنتی پیانو

اکتبر 26, 2008

الان دقیقن هجده روزه که کتاب کافه پیانو رو شروع کردم و هنوز هم که هنوزه نتونستم تمومش بکنم؛ اگه چند سال پیش بود حتمن از این‌ که نتونستم یه کتاب 266 صفحه‌یی رو توی چند ساعت تمومش بکنم تعجب می‌کردم. اما خب این روزها این اتفاق در برابر اتفاق‌های عجیب و غریبی که برام می‌افته چیزی نیست.
راضی نیستم اما شکایتی ندارم؛ تو هم نداشته باش.


دنیای بدون اینترنت من

اکتبر 25, 2008

هر چقدر فکر می‌کنم اصلن یادم نمیاد که دنیای من وقتی اینترنت و وبلاگ و مسنجر و شبکه‌های اجتماعی نبود؛ چطوری بود؟ روزهای خودم رو چطوری می‌گذروندم؟ تو یادت میاد؟


دوران خوش بچگی

اکتبر 24, 2008

یادتونه وقتی بچه بودیم تا چند ماه از تولدمون می‌گذشت وقتی یکی ازمون می‌پرسید که چند سالته؛ مثلن با صدای بلند می‌گفتیم هشت سال و نیمه‌مونه و چقدر اون نیم سال بهمون احساس بزرگ بودن می‌داد؛ حالا دنیامون برعکس شده وقتی یکی ازمون می‌پرسه که چند سالته میگیم تازه بیست و پنج سال رو تموم کردم یا اینکه اول بیست و شش سالگیمه؛ حالا هر چند ماه که از تولدمون گذشته باشه.
آدم بزرگ شدن راستی راستی که خیلی عجیبه!


تله خرگوش

اکتبر 24, 2008

زلف را حلقه مکن تا نکنی در بندم

یاد بچه‌گی‌هام افتادم که با گره‌های مخصوص تله‌های خرگوش می‌ساختم و توی باغچه خونه کار میزاشتم به امید این‌که گنجشککی اشی‌مشی شکار بکنم.
حالا خودم شدم گنجشکک اشی‌مشی؛ پاهام بدجور توی تله‌های خرگوش گیر می‌کنه.
شکایتی هم ندارم